بایگانی

Archive for the ‘ذهن خاكستري’ Category

خودتكاني شب عيد و مبارك باد نوروز 87

به سنت گفتگوي سر سفره هفت سين اين چند ساله با همسر محترم، خودتكاني شب عيد را علني مي نمائيم!

1- مفتخرم كه توانستم روندي را پيش بگيرم كه ديگر به دفتر كار براي پيگيري اموركاري احتياج نداشته باشم!

2- مفتخرم كه توانستم اين دوره ICDL را تمام و مدرك بگيرم!!!(سه سال بود مي خواستم اين كار را انجام دهم)

3- مفتخرم كه توانستم در زمينه مديريت سرمايه در بازار فاركس، بواسطه نوسانات حيرت انگيز دلار، طلا و نفت سال بي نظيري را پشت سر بگذارم! درزمينه مشاوره عمومي كسب و كار نيز موفقيتهاي زيادي داشتم!

4- مفتخرم كه به ديدگاه جديدي نسبت به خودم، خانواده ام، اطرافيان و دوستانم و كسب و كارم رسيده ام!

سالي كه گذشت، آنقدر شلوغ و پركار بود كه  گذرش را نفهميدم! اميدوارم سال آتي براي همه شما نه پركار كه سرشار از خوشي، لذت، شادماني و موفقيت باشد! هماني باشد كه شايسته اش هستيد و برايش تلاش مي كنيد!

نوروز مبارك

سال نو، سال 1387 شمسي، بر جامعه ايراني وردپرس مبارك!

Advertisements

آلبوم بهترين عكسهاي يانگوم – 335 والپيپر با كيفيت عالي!

كاملتر از اين نمي توانيد پيدا كنيد! والپيپرهايي با كيفيت عالي از يانگوم! با هر ارايش و لباسي! عكسهايي از هنرپيشه هاي اصلي سريال جواهري در قصر هم مو جود است! آخرين البوم اپلود شده در آلبوم عكسهاي بيزبلاگر در پيكاساوب!

آلبوم  عكس بيزبلاگر در پيكاسا وب و 335 والپيپر زيبا براي دانلود !يانگوم -YANGOOM

بشتابيد! غفلت موجب پشيمانيست! چه ميكنه اين پيكاسا!!!

پ.ن: برخي عكسها تكراري آپلود شده اند !!! احتمالا اشكال از نرم افزار پيكاسا است!

————————————————————–

پ.ن1: براي مطالعه و پيگيري مطالب بيزنس بلاگر بهتر است از فيد بيزنس بلاگر استفاده نمائيد.

پ.ن2: براي پيگيري توئيتر بيزنس بلاگر مرا فالو كنيد.

پ.ن3: براي پيگيري مطالب گوگل ريدر اشتراكي بيزنس بلاگر كه مطالب مربوط به وب۲، اقتصاد، بازار بورس تهران، بازار طلاو فارکس، کارآفرینی، ریسکهای سیاسی و سياست را به اشتراك مي گذارد، از اين لينك استفاده نمائيد.

پ.ن4: براي پيگيري فرندفید بيزنس بلاگر مرا به لیست دوستان خود اضافه كنيد!

آهسته شتاب كن!

باور كنيد، خواندن اين متن بيشتر از 3 دقيقه وقت شما را نخواهد گرفت.

پس لطفا بخوانيد:

آهسته شتاب كن!

آهسته شتاب كن

زير باران بايد رفت…!

بزن باران

باران…صداي قطره ها روي سقف شيرواني ها… سرماي ملايم كوهستان… نماي كوه در مه ملايم… صداي پايت روي آسفالت خيس… رو به آسمان… قطره هاي آب باران رويت را ميشويند از هر چه غبار خستگي ودلتنگيست… سبك ميشوي… دلت ميخواهد تمام نشود اين لحظه… اين آن… تو باشي وباران واين حجم سنگي كوهستان كه تورا در خود گرفته… بزن باران!

واسه همينه كه من پادشاه شدم!

روي آبي آرام رودخانه، قايقهاي بزرگ سلطنتي با اهنگ پاروزنان پس و پيش قايقها، پيش ميرفتند. پادشاه زير سايه بان زيبايي كه او را از گزند آفتاب مصون ميداشت چرت ميزد و چشم بسته گوش به صداي باد، آب ،گفتگوي همراهانش در قايقاي ديگر داشت.در اين ميانه صدايي كه چند كلامي درباره او در ميان داشت توجهش را بخود جلب كرد.يكي از پاروزنان قايق خودش بود كه با همكار كنار دستي اش از باب رفع خستگي و فشار كار طاقت فرسا يش پچ پچ مي كرد.

– اين چه دنياييست! عدالت كجاست؟! مگه همه ما نوكر پادشاه نيستيم ؟! چرا پس من و تو و بقيه همكارانمان زير اين آفتاب به اين كار طاقت فرسا مشغول باشيمو اونوقت اين وزرا و مشاوراي پادشاه زير سايبونا لم داده باشن و مشغول بگو و بخند و خوردن و استراحت باشن ! مگه همه ما انسان نيستيم! اينهمه نابرابري واسه چيه؟ اونا مگه چي از ما بيشتر دارن؟!

پادشاه به آرامي از گوشه چشم پاروزن ناراضي را كه در صورتش خستگي و نارضايتي موج ميزد با نگاهي يافت. در فكر فرو رفت. به اين مرد كه از زندگيش ناراضي است و احساس مي كند در موردش عدالت رعايت نشده چه ميتوانست بگويد. بايد با او صحبت ميكرد. اما به چه بهانه اي! در اين مورد چندان دغدغه اي نداشت. زمان خود فرصتها را به او مينماياند. اگر خود تا كنون جواب سئوالاتش را نيافته، بايد اين فرصت را برايش ايجاد كرد و به او فهماند چرا او ضاعش چنين است كه هست!
ظهر شد.قايقها بر كناره سر سبز رود آرام پهلو گرفتند.خادمين بساط نهار را آماده كردند و ساعتي بعد هر كس در گوشه اي به استراحت مشغول شد. پادشاه نيز زير سايبان قايقش آرام لم داده بود به صداي اطراف گوش سپرده بود. صداي ملايم آب رود،گاه پريدن پرنده اي همان حوالي و صداي نسيمي كه با برگ درختان اطراف بازي ميكرد و گاهي هم بيرقهاي ميان قايقها را نوزشي ميكرد.صدايي از آن دورتر… راستي اين صداي چيست؟ چشمهايش را باز كرد و به سمت صدا چشم دوخت. بالاي تپهاي كه نزديك آن پهلو گرفته بودند از ميان درختان در هم فشرده صداي ناآشنايي ميآمد. شايد… فكري به ذهنش خطور كرد. به سمت پاروزن ناراضي نگاش را چرخاند. همان جلوي قايق در سايه درختي كه نيمش روي آب و جلوي قايق سايه انداخته بود، چرت ميزد. صدايش كرد. از خواب پريد.باورش نميشد كه پادشاه او را صدا زده. برخاست و پيش آمد.دوزانو مقابل سرورش نشست و کنجکاو و خواب آلود منتظر فرمان بود.

پادشاه به چشمان پروزن خيره شد. در او آنچه را ميخواست نميديد. بهر روي مايل بود اين فرصت را از او دريغ نکند تاخود را نشان دهد يا لااقل پاسخي درخور براي گله منديهايش بيابد.

– آن تپه را ميبيني! از ان بالا صداي غريبي ميايد. زود برو و ببين چه خبر است!

پاروزن بنشانه اطاعت سري تكان داد و راه تپه را پيش گرفت. دقايقي گذشت. پاروزن دوان دوان آمد. پادشاه نگاه پر سئوالش را بوي دوخت. پاسخ شنيد: قربان آن بالا خانه مخروبه اي است صدا از آنجا مي آيد!
پادشاه پرسيد: خب!… صداي چه بود؟!
پاروزن نمي دانست! گفت لحظه اي فرصت دهيد تا باز ببينم! و بازگشت و دقايقي بعد دوان دوان آمد و گفت قربان! چيزي نيست صداي چند سگ است!
– صداي چند سگ؟!
پاروزن نميدانست! پس بازگشت تا پاسخ را بياورد. و امد
– قربان! 12 سگ بودند!
– چند سگ بالغ و چند سگ توله؟!
و باز رفت و دوان دوان بازگشت!
– 8 سگ بالغ و 4 توله!
-ميداني چند تايشان نر وچند تا ماده بودند؟!
و باز رفت و آمد به بالاي تپه تكرار شد.
– قربانت گردم! 6 سگ نر و 6 تاي ديگر ماده بودند!
– خوب است بدانيم چه رنگي بودند؟!
رنگ…! چيزي به ذهنش نرسيد بايد ميرفت و ميديد! و رفت و دقايقي بعد خسته و خاك آلود از اين همه تقلا برگشت.
– قربان! 3تا كاملا سفيد بودند 5 تا سفيد و سياه و 4 تا هم قهوه اي!
– ايكاش ميدانستيم از چه نژادهايي بودند؟!… اما اگر نميداي ديگر مهم نيست! لازم نيست بروي!
و چنين نيز بود!
– ميداني بين وزراي ما كداميك به سادگي و دست و پا چلفتي بودن معروف است؟!
نيك ميدانست اما جرات ابراز نداشت.سرش را پائين انداخت.
– لازم نيست بترسي! ما خود ميدانيم در ميان مردم و دربار چه ميگذرد و از احوالو شهرت اطرافيانمان آگاهي داريم! برو و او را بيدار كن و بياور!
پاروزن چشمي گفت و چند لحظه بعد با وزير خپله و تنبل پادشاه كه اكثر اوقات را به خوردن و خوابيدن ميگذراند حاضر بود.
وزير خواب آلود با چشمان خمار و خميازه كنان از علت احضارش جويا شد.
پادشاه ابتدا از پاروزن خواست نزدش بماند و بعد جريان سروصداي غريب بالاي تپه را گفت و از او خواست علت را بررسي كند.
وزير تنبل از جا برخاست و راهي تپه شد. او نيز چند دقيقه بعد تلو تلو خوران و نفس زنان برگشت و دوزانو مقابل پادشاه نشست وگفت:سرورم سرو صدا از عمارت مخروبه ايست!
– سرو صداي چه بود؟
– از چند توله سگ!
– كاش ميگفتي چند تا بودند؟
– 12 تا قربان!
– ميداني چندتايشان بالغ بودند؟
– البته! 8 سگ بالغ و بقيه توله!
– وچند تا نر و ماده بودند؟
– سرورم! 6 تا نر و بقيه ماده بودند!
– رنگشان؟…چه رنگي بودند؟
– بجز 4 قهوه اي و 3 سفيد خالص بقيه دورنگ بودند! …سفيد و سياه!
– و از چه نژادهايي؟
– 5 تايي سگ گله بقيه هم گرگي! البته سگهاي اهلي بودند! ظاهرا صاحبشان بتازگي خانه را ترك كرده است!
پادشاه ميخواست از علت متروكه بودن خانه سؤال كند ولي چشمش كه به نگاه حيرتزده پاروزن افتاد منصرف شد.
– خب! كافيست وزير برو و استراحت كن!
و چنان كرد.
پادشاه با پاروزن تنها ماند.
– حال فهميدي اگرچه همه ما انسان هستيم، تو پاروزني و او وزير! و اينكه چرا من پادشاه هستم! تو براي پاسخ هر سؤال ناچار بودي يكبار به بالاي تپه بروي و پاسخي بياوري اما او يكبار رفت و همه پاسخها را داشت حتي اگر بيشتر هم ميپرسيدم بيشتر ميگفت. اما همينقدر كافي بود! اگر تو اين وضعيت را داري دليلش اين نيست كه كسي حق تو را ضايع كرده يا در حق تو بيعدالتي شده بلكه تو اين هستي كه اين وضعيت را داري!

*****
نمي خواهم بگويم در اين دنيا مفهوم بيعدالتي وجود ندارد! بله، گاهي اوقات عده اي به حق خود و قاعده بازي برد-برد اعتقاد ندارند و برنده شدن خود را در بازنده شدن ديگران ميدانند. گاهي اوقات نيز نبود فرصتهاي برابر يا عقب نگه داشته شدگي ملتها آنان را به چنگال ضعف و فقر مي اندازد.
اينها همه درست ! اما خود افراد در وضعيتي كه دارند چقدر نقش دارند؟ بهتر و واضح تر بگويم يك انسان يا گروهي از افراد در دچار شدن به و ضعيتي كه خود را گرفتار آن ميدانند چقدر نقش دارند؟ آيا هيچ يا اينكه مسبب اصلي چنان و ضعيتي خودشان هستند!
پاسخ هر چه باشد اينكه ما خود را اسير سرنوشت، بازيچه ديگران، آلت دست زورمندان وهر فاعل ديگري بدانيم هيچ كمكي به تغيير حال ما نميكند!
يگانه راه تغيير از حال بد به حال خوب اين است كه به درون نگاه كنيم و سعي كنيم خود را مناسب آنچه ميخواهيم بسازيم آنگاه عوض خواهيم شد و همراه با ما همه چيز عوض ميشود. در واقع جايگاه ما در هستي عوض ميشود!
لا اقل من اينطور فكر ميكنم! اگر نظر ديگري داريد، بگوئيد!

كي پنير منو بلند كرده!

سپتامبر 19, 2007 9 دیدگاه

هو روي بزرگترين ديوار ايستگاه پنير خلاصه اي از آنچه آموخته بود، نوشت. تمام بينش دروني اي را كه پيدا كرده بود، درون نقاشي بزرگي از پنير يادداشت كرد، و در حالي كه به آنچه ياد گرفته بود نگاه ميكرد، لبخند زد:
تغيير ايجاد ميشود.
آنها مدام پنير را جابجا ميكنند
به انتظار تغيير باش
آماده جابجا شدن پنير باش
تغيير را زيرنظر داشته باش
هرازگاهي پنير را بو كن تا بفهمي كي كهنه ميشود
به سرعت خود را با تغييرات وفق بده
هرچه سريعتر پنير كهنه را رها كني زودتر ميتواني از پنير تازه لذت ببري
تغيير كن
تو هم با پنير جابجا شو
از تغيير لذت ببر
فارغ از هر دلشوره اي بدنبال ماجرا باش و از مزه پنير تازه لذت ببر
آماده باش تا به سرعت تغيير كني و هر بار از آن لذت ببري
آنها مدام پنير را جابجا ميكنند.

كي پنير مرا جابجا كرد قصه ما آدمها است!ما كه در مارپيچ زندگي بدنبال پنيري ميگرديم كه ما را سير و شادمان كند. اين پنير هرچيزي ميتواند باشد: كار خوب، رابطه اي عاشقانه، پول، دارايي، سلامتي، يا آرامش روحي.
اين قصه تغييراتي است كه ما را احاطه كرده و در هر لحظه بخشي از ظرفيتهاي كنوني زندگي ما را ميبرد و شرايط جديدي را جايگزين ميكند . در اين ميان اناني كه سريع اين تغيير را درك كرده و بدنبال شرائط بهتر تقلا مي كنند برنده اند .سايريني هم كه كم كم از سر ناچاري از گذشته دل ميكند و چشم به آينده و آنچه برايشان در كيسه دارد ميدوزند نيز بهر حال هر چند با تاخير حركت ميكنند و جايگاه خود را در آينده خواهند يافت.
بدترين گروه آناني هستند كه با يكدندگي سر براه سابق سپرده اند و تا ابد در لوله زندگي تک بعدي شان مدفون ميشوند.
شما در ميانه تغييرات فعلي دنياي اطرافتان کدام راه را ميپيماييد!

اينها در واقع همان 4 گروه فعال هر بازار و كسب وكاري هستند. در مورد اين 4 گروه بعدا خواهم نوشت!

صبحانه در تيفاني

سپتامبر 7, 2007 7 دیدگاه

صب�انه در تيفاني

شما » هولي گوليكاني» در فيلم «صبحانه در تيفاني» عاشق سرخوشي و دوستان زياد هستيد. عشق و روابط انساني براي شما يك بازي است. به دنياي بيرون اعتماد داريد، اگرچه درونتان دختري كوچك و ترسان داريد!

image_fmabspic_0_0.jpg

ديشب فيلم «صبحانه در تيفاني را ديديم. آنقدر حيرت انگيز بود كه لازم باشد وقتي ديگر باز هم آنرا ببينم. بخصوص ديالوگ بين هولي و فرد در صحنه ابتدائي فيلم. جائي كه ما به اندازه فرد كنجكاو هستيم بدانيم اين خانم كوچولوئي كه ما را جسورانه به خانه اش راه داده است، كيست!

صبانه در تيفاني

صبحانه در تيفاني در ويكي پدياي فارسي

اطلاعات فيلم صبحانه در تيفاني