خانه > آرامش, انديشه, بيزبلاگر, جامعه, ذهن خاكستري, زندگي > واسه همينه كه من پادشاه شدم!

واسه همينه كه من پادشاه شدم!

روي آبي آرام رودخانه، قايقهاي بزرگ سلطنتي با اهنگ پاروزنان پس و پيش قايقها، پيش ميرفتند. پادشاه زير سايه بان زيبايي كه او را از گزند آفتاب مصون ميداشت چرت ميزد و چشم بسته گوش به صداي باد، آب ،گفتگوي همراهانش در قايقاي ديگر داشت.در اين ميانه صدايي كه چند كلامي درباره او در ميان داشت توجهش را بخود جلب كرد.يكي از پاروزنان قايق خودش بود كه با همكار كنار دستي اش از باب رفع خستگي و فشار كار طاقت فرسا يش پچ پچ مي كرد.

– اين چه دنياييست! عدالت كجاست؟! مگه همه ما نوكر پادشاه نيستيم ؟! چرا پس من و تو و بقيه همكارانمان زير اين آفتاب به اين كار طاقت فرسا مشغول باشيمو اونوقت اين وزرا و مشاوراي پادشاه زير سايبونا لم داده باشن و مشغول بگو و بخند و خوردن و استراحت باشن ! مگه همه ما انسان نيستيم! اينهمه نابرابري واسه چيه؟ اونا مگه چي از ما بيشتر دارن؟!

پادشاه به آرامي از گوشه چشم پاروزن ناراضي را كه در صورتش خستگي و نارضايتي موج ميزد با نگاهي يافت. در فكر فرو رفت. به اين مرد كه از زندگيش ناراضي است و احساس مي كند در موردش عدالت رعايت نشده چه ميتوانست بگويد. بايد با او صحبت ميكرد. اما به چه بهانه اي! در اين مورد چندان دغدغه اي نداشت. زمان خود فرصتها را به او مينماياند. اگر خود تا كنون جواب سئوالاتش را نيافته، بايد اين فرصت را برايش ايجاد كرد و به او فهماند چرا او ضاعش چنين است كه هست!
ظهر شد.قايقها بر كناره سر سبز رود آرام پهلو گرفتند.خادمين بساط نهار را آماده كردند و ساعتي بعد هر كس در گوشه اي به استراحت مشغول شد. پادشاه نيز زير سايبان قايقش آرام لم داده بود به صداي اطراف گوش سپرده بود. صداي ملايم آب رود،گاه پريدن پرنده اي همان حوالي و صداي نسيمي كه با برگ درختان اطراف بازي ميكرد و گاهي هم بيرقهاي ميان قايقها را نوزشي ميكرد.صدايي از آن دورتر… راستي اين صداي چيست؟ چشمهايش را باز كرد و به سمت صدا چشم دوخت. بالاي تپهاي كه نزديك آن پهلو گرفته بودند از ميان درختان در هم فشرده صداي ناآشنايي ميآمد. شايد… فكري به ذهنش خطور كرد. به سمت پاروزن ناراضي نگاش را چرخاند. همان جلوي قايق در سايه درختي كه نيمش روي آب و جلوي قايق سايه انداخته بود، چرت ميزد. صدايش كرد. از خواب پريد.باورش نميشد كه پادشاه او را صدا زده. برخاست و پيش آمد.دوزانو مقابل سرورش نشست و کنجکاو و خواب آلود منتظر فرمان بود.

پادشاه به چشمان پروزن خيره شد. در او آنچه را ميخواست نميديد. بهر روي مايل بود اين فرصت را از او دريغ نکند تاخود را نشان دهد يا لااقل پاسخي درخور براي گله منديهايش بيابد.

– آن تپه را ميبيني! از ان بالا صداي غريبي ميايد. زود برو و ببين چه خبر است!

پاروزن بنشانه اطاعت سري تكان داد و راه تپه را پيش گرفت. دقايقي گذشت. پاروزن دوان دوان آمد. پادشاه نگاه پر سئوالش را بوي دوخت. پاسخ شنيد: قربان آن بالا خانه مخروبه اي است صدا از آنجا مي آيد!
پادشاه پرسيد: خب!… صداي چه بود؟!
پاروزن نمي دانست! گفت لحظه اي فرصت دهيد تا باز ببينم! و بازگشت و دقايقي بعد دوان دوان آمد و گفت قربان! چيزي نيست صداي چند سگ است!
– صداي چند سگ؟!
پاروزن نميدانست! پس بازگشت تا پاسخ را بياورد. و امد
– قربان! 12 سگ بودند!
– چند سگ بالغ و چند سگ توله؟!
و باز رفت و دوان دوان بازگشت!
– 8 سگ بالغ و 4 توله!
-ميداني چند تايشان نر وچند تا ماده بودند؟!
و باز رفت و آمد به بالاي تپه تكرار شد.
– قربانت گردم! 6 سگ نر و 6 تاي ديگر ماده بودند!
– خوب است بدانيم چه رنگي بودند؟!
رنگ…! چيزي به ذهنش نرسيد بايد ميرفت و ميديد! و رفت و دقايقي بعد خسته و خاك آلود از اين همه تقلا برگشت.
– قربان! 3تا كاملا سفيد بودند 5 تا سفيد و سياه و 4 تا هم قهوه اي!
– ايكاش ميدانستيم از چه نژادهايي بودند؟!… اما اگر نميداي ديگر مهم نيست! لازم نيست بروي!
و چنين نيز بود!
– ميداني بين وزراي ما كداميك به سادگي و دست و پا چلفتي بودن معروف است؟!
نيك ميدانست اما جرات ابراز نداشت.سرش را پائين انداخت.
– لازم نيست بترسي! ما خود ميدانيم در ميان مردم و دربار چه ميگذرد و از احوالو شهرت اطرافيانمان آگاهي داريم! برو و او را بيدار كن و بياور!
پاروزن چشمي گفت و چند لحظه بعد با وزير خپله و تنبل پادشاه كه اكثر اوقات را به خوردن و خوابيدن ميگذراند حاضر بود.
وزير خواب آلود با چشمان خمار و خميازه كنان از علت احضارش جويا شد.
پادشاه ابتدا از پاروزن خواست نزدش بماند و بعد جريان سروصداي غريب بالاي تپه را گفت و از او خواست علت را بررسي كند.
وزير تنبل از جا برخاست و راهي تپه شد. او نيز چند دقيقه بعد تلو تلو خوران و نفس زنان برگشت و دوزانو مقابل پادشاه نشست وگفت:سرورم سرو صدا از عمارت مخروبه ايست!
– سرو صداي چه بود؟
– از چند توله سگ!
– كاش ميگفتي چند تا بودند؟
– 12 تا قربان!
– ميداني چندتايشان بالغ بودند؟
– البته! 8 سگ بالغ و بقيه توله!
– وچند تا نر و ماده بودند؟
– سرورم! 6 تا نر و بقيه ماده بودند!
– رنگشان؟…چه رنگي بودند؟
– بجز 4 قهوه اي و 3 سفيد خالص بقيه دورنگ بودند! …سفيد و سياه!
– و از چه نژادهايي؟
– 5 تايي سگ گله بقيه هم گرگي! البته سگهاي اهلي بودند! ظاهرا صاحبشان بتازگي خانه را ترك كرده است!
پادشاه ميخواست از علت متروكه بودن خانه سؤال كند ولي چشمش كه به نگاه حيرتزده پاروزن افتاد منصرف شد.
– خب! كافيست وزير برو و استراحت كن!
و چنان كرد.
پادشاه با پاروزن تنها ماند.
– حال فهميدي اگرچه همه ما انسان هستيم، تو پاروزني و او وزير! و اينكه چرا من پادشاه هستم! تو براي پاسخ هر سؤال ناچار بودي يكبار به بالاي تپه بروي و پاسخي بياوري اما او يكبار رفت و همه پاسخها را داشت حتي اگر بيشتر هم ميپرسيدم بيشتر ميگفت. اما همينقدر كافي بود! اگر تو اين وضعيت را داري دليلش اين نيست كه كسي حق تو را ضايع كرده يا در حق تو بيعدالتي شده بلكه تو اين هستي كه اين وضعيت را داري!

*****
نمي خواهم بگويم در اين دنيا مفهوم بيعدالتي وجود ندارد! بله، گاهي اوقات عده اي به حق خود و قاعده بازي برد-برد اعتقاد ندارند و برنده شدن خود را در بازنده شدن ديگران ميدانند. گاهي اوقات نيز نبود فرصتهاي برابر يا عقب نگه داشته شدگي ملتها آنان را به چنگال ضعف و فقر مي اندازد.
اينها همه درست ! اما خود افراد در وضعيتي كه دارند چقدر نقش دارند؟ بهتر و واضح تر بگويم يك انسان يا گروهي از افراد در دچار شدن به و ضعيتي كه خود را گرفتار آن ميدانند چقدر نقش دارند؟ آيا هيچ يا اينكه مسبب اصلي چنان و ضعيتي خودشان هستند!
پاسخ هر چه باشد اينكه ما خود را اسير سرنوشت، بازيچه ديگران، آلت دست زورمندان وهر فاعل ديگري بدانيم هيچ كمكي به تغيير حال ما نميكند!
يگانه راه تغيير از حال بد به حال خوب اين است كه به درون نگاه كنيم و سعي كنيم خود را مناسب آنچه ميخواهيم بسازيم آنگاه عوض خواهيم شد و همراه با ما همه چيز عوض ميشود. در واقع جايگاه ما در هستي عوض ميشود!
لا اقل من اينطور فكر ميكنم! اگر نظر ديگري داريد، بگوئيد!

Advertisements
  1. اکتبر 3, 2007 در 9:20 ب.ظ.

    بهتر از این نمی شد خصوصیت جامع نگری افراد را توضیح دهی.

  2. اکتبر 4, 2007 در 11:24 ق.ظ.

    تو یه پروژه یه کارگری داشتیم آخر بدبختی بود و کارش هم این بود که شروع می‌کرد به غر زدن و جو کارگاه را متشنج می‌کرد. حالا کار نداریم که آخرش اندختیمش بیرون. یه روز توی همین غر زدن‌های روزانه‌اش می‌گفت که «زحمت رو ما می‌کشیم، عرق رو ما می‌ریزیم، بعدا مهندس پول ما را ور می‌داره جیلیکس (GLX) می‌خره!

  3. اکتبر 4, 2007 در 12:42 ب.ظ.

    آيدين عزيز ، اگه منظورت generalization است باهات موافقم! اگه چيز ديگه ايه، يه نمه توضيح بده!

    محمد جان، دوروبر ما پر است از اين آدمها! درست به همان نسبت كه در قايقها وزير و پاروزن داشتيم! البته هميشه يك نفر شاه است!

  4. اکتبر 4, 2007 در 6:04 ب.ظ.

    منظورم دو دسته بندی generalist و specialist برای مشاغل افراد بود؛ افراد جنرالیست که برای مدیریت و هماهنگی مستعدند متخصص جزئیات کار نیستند ولی دانش عمومی را برای هماهنگی تخصصهای گوناگون را دارند و این در حالی است که بعضی علاقمندند تنها در یک تخصص حرفه ای باشند و در همان شاخه پیشرفت کنند.
    البته در کشورهای جهان سوم که معمولا افراد به علاقمندیهای خود توجه نمی کنند (و یا به علاقمندیهای آنها توجه نمی شود!) مشاغل را به صورتی وارونه عهده دار می شوند که این موضوع بعدا به دلیل سیستمهای نامناسب پرداخت حقوق و مزایا موجب تنش در سازمانها و محیط کار می شود.

    کارگری را هم که محمد مثال زده در اصل هیچ تقصیری ندارد؛ چون او نباید یک کارگر عادی می شده( به دلیل عدم امکان تحصیل) و بعدا حین کار اطلاعاتی را کسب کرده و آنرا در مغز خود تحلیل کرده است؛ و از قرار معلوم، توانایی خط دادن به دیگر کارگران را هم داشته و وجود چنین افرادی برای جامعه پر ارزش است و روحیه انتقاد و اعتراض را به جامعه تزریق می کنند، توقع بالایی دارند و از همه چیز راضی نیستند. راستی چرا نباید یک کارگر زحمتکش نباید بتواند همان جیلیکس سوار شود!؟ اگر کارگر بدبخت راضی باشد که پیاده بیاید و برود، مهندسش(البته به جز مهندسان کاسب!) هم با خودرو سه دهه قبل(!) حال خواهدکرد و از صبح تا شب هم دنبال جرعه ای بنزین خواهدبود!

  5. اکتبر 4, 2007 در 7:32 ب.ظ.

    آيدين عزيز
    اول اينكه عذر مي خواهم نمي توانم در وبلاگت كامنت بگذارم! نمي دانم مشكل از فايرفاكس است يا بلاگر! با IE هم تست كردم! ولي popup كامنت بلاگر nopage مي دهد! اگر مشكل از سيستم من است كمك كن تا حلش كنم!

    دوم اينكه طبقه بندي ذهني من افراد را به دو دسته كاردينال و project man تقسيم مي كند! دراين طبقه بندي كاردينالها نگاه جامعي به مسائل دارند و اغلب صاحب بصيرت و دانائي هستند! البته تعداد كمي را شامل وميشوند! ديگران بسته به ميزان توانائي project manهستند كه فقط مناسب كار يدي هستند و البته در حوزه خاص خود خلاقيت هايي هم دارند! اينها بخش بزرگي از افراد را شامل مي شوند! اين تقسيم بندي كاملا كلاسيك است، همانگونه كه داستان من كاملا كلاسيك بود! همانطور كه در انتهاي داستان گفتم بيعدالتي عنصري است كه هميشه وجود دارد و البته بايد در جهت اصلاح آن كوشيد! بخش اعظم اين تلاش به عهده خود فرد است! اگر آن كارگري كه محمد عزيز اشاره كرد، واقعا احساس ميكند در موضع درستي قرار نگرفته و مسائلي از قبيل بيسوادي و فقر را مانع ترقي خويش ميداند، دو راه پيش رو دارد، يكي اينكه تا ابد غر بزند و محيط اطرافش را مسموم كند و ديگر اينكه بجاي دهان ذهنش را بكار بگيرد و با تمام توان ذهني و فيزيكي اش سعي كند تا راهي براي فرار از اين شرائط بيابد. همانطور كه من و شما صدها داستان واقعي از زندگي افرادي خوانده ايم، ديده ايم و شنيده ايم كه از ظشرائطي به مراتب بدتر گريخته اند و امروز در موقعيتي متمايز قرار دارند! اين تلخي زندگي است كه اغلب لايق جايگاهي هستيم كه در آن قرار داريم! در واقع خود ما اولين نفري هستيم كه اين موضوع را پذيرفته ايم، اگر اينطور نبود براي تغيير شرائط تقلايي ميكرديم! كارگر يا مهندس تنها دراسم متفاوت هستند! شايد همه همان پاروزنان باشند! بررسي شخصي از روند اعمال روزمره وشباهتهايي كه با نحوه رفتار پاروزن و وزير با ماجرا دارد نشاندهنده عمق شخصيت ماست! اينكه پاروزن هستيم يا وزير! هر كدام كه باشيم اصلا محل اشكال نيست! مشكل آنجا بروز ميكند كه خود را در موضع غلطي فرض كنيم وبر همان مبنا از عالم وآدم طلبكار باشيم وغر بزنيم!!!

  6. اکتبر 4, 2007 در 9:09 ب.ظ.

    با سلامی دوباره !
    فکر می کنم مشکل از بلاگر نیست، بعضی از آی اس پی های وطنی با گوگل مشکل دارند انگار! باید از هالوسکن استفاده کنم تا شرمنده کامنت گذاران نشوم!
    و چون این بحث برایم از قبل جالب بوده ، همین جا بحث را ادامه میدهم:


    شما به داستان صدها فرد استثنایی می پردازید که از شرایط به مراتب سختتر گریخته اند! ولی به داستان صدها هزار نفری اشاره نمی کنید که هیچ غری هم نمی زنند و دیگرانی را هم که خلاف جریان آب شنا می کنند به باد تمسخر می گیرند و تلاش آنها را بیهوده می دانند و البته نه خودشان به جایی می رسند و نه جامعه اصلاح می شود.
    غر زدن را کار درستی نمی دانم؛ ولی آنچه جایی را مسموم می کند بیشتر نگاه ارباب و رعیتی است تا غر زدن یک کارگر نگون بخت! باید به دلایل توجه کرد. در جامعه ای که به انتقاد توجه نمی شود و آن انتقاد به اعتراض تبدیل می شود و اعتراض هم سرکوب می شود نتیجه این می شود که یک عده دائما غر بزنند و یک عده هم به هر طریق صواب و یا ناصواب ممکن(پاچه خواری، و …) سعی کنند شرایط زندگی خود را بهتر کنند که این امر باعث بوجود آمدن جامعه ای نابهنجار می شود! فکر می کنم ما فقط تفاوت در نوع نگرش به مسائل داریم. با اینکه من هم بالشخصه خیلی از عقاید لیبرال خوشم می آید ولی برای این مملکت حتی در قرن بیست و یک خیلی زود است! و سوء استفاده بسیار محتمل.

  7. اکتبر 4, 2007 در 9:20 ب.ظ.

    آيدين عزيز!
    بله! قطعا من هم معتقدم بيعدالتي و از ديدگاه ملايم تري، عدم انصاف در ايجاد فرصتهاي برابر براي رشد همه افراد جامعه بنحوي كه همه فرصت رشد، ترقي و تامين زندگي متناسب با شان خود را داشته باشند، در جامعه ما خيلي بيشتر از ساير جوامع احساس، كه بيش از ان درك ميشود! اين وضعيت باعث همه آن نابساماني هاست كه گفتيد! نگاه كلاسيك يك چيز است، تلخي واقعيت چيز ديگر!

    نميدانستم مشكل از اي اس پي هاست! خيلي خوب ميشود! كامنت وبلاگتان را آزاد كنيد! وبلاگ نوشته هاي كاه وبيگاه كه در لينكهايم هست بلاگري است ولي مشكلي ندارد!!!

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: